محمدپارسا، دوست داشتنی مامان

Lilypie First Birthday tickers

سلاممممممممممممممممممم

امان از این مامانه پر مشغله که وقت نکرده عکس های تولد 2 سالگی من را حداقل اینجا بگذره

با اینکه خیلی وقته از تولد 2 سالگیم گذشته با اجازتون چند تا از عکس هام  را اینجا می ذارم که شما هم ببینید...

 

نوشته شده در ۱٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

وای وای ببخشید که اینقدر دیر اومد.... آخه این مامان بهار پر مشغله همش این لب تاپش را توی شرکت می ذاره و میاد خونه و من نتونستم بیام و عکس های تولدم را اینجا بذارم که یادگاری بمونه....

چون زمان زیادی گذشته، می دونم که درموردش گفتن خیلی لطفی نداره ... فقط بگم مامان بهار و بابا نادر مهربون بخاطر همه زحماتتون ممنونم

این هم چند تا عکس از مهمونی های تولد:

 

نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

الان چند روزی که مامان بهار و بابا نادر دارند تدارکات جشن تولد من را آماده می کنند.

الهی قربون جفتشون بشم، که اینقدر من را دوست دارند و برای من هزینه می کنند.

باورتون نمیشه، دیروز داشتند یک them  خوشکل برای تولدم آماده می کردند که با اجازتون بعدا عکس هاش را می ذارم...

کیک تولدی که برام سفارش دادند را هم نگو، از خوشکلی تا نداره..

اگه شد عکس های تولد و زحماته پدر و مادرم را به زودی قرار می دم که شما هم به داشتن این پدر و مادر ببالید.

 

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

سلام. من مامان بهار هستم و امدم یکی از زیباترین صحنه زندگی پسرم را به تصویر بکشم...

پارسای عزیز دلم از صبح تا حالا بیدار بود و داشت شیطونی می کرد و تا تونست بازی کرد  که یکدفعه صدای خروپفش هوا رفت (خوررررررررررررررررررررررررر پف ف ف ف ف ف)

 

حالا بگید کجا خوابش برده بود....

یا بهتره خودتون ببینید.....

 

 

البته فراموش نشه که این پارسا کوچولوی من از این کارها زیاد انجام داده...

باورتون نمی شه، خودتون ببینید...

نوشته شده در ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

سلام .

من اومدم با یکعالمه حرف برای گفتن....

بلاخره من یعنی محمدپارسا تونستم روی دوتا پای خودم بیاستم....  چه لذتی داره ایستادن!

و تازه یاد گرفتم بای بای کنم که این کار برام خیلی جالب بود.....

بوس  ماچ

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

هفته گذشته به همراه مامان بهار و بابا نادر و چند تا از همکارهای مامان رفتیم شمال... جای همگی خالی، حسابی خوش گذشت

البته علت خوش گذشتن این بود که یک دختر ناز وخوشگل به نام هلیا همسفر ما بود و خوب ما هم که خوشحال از این ماجرا و حسابی با هم بازی کردیم...

 

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

دیروز همکارهای مامان برای ناهار تشریف اورده بودند خونه ما، کلی به من حوش گذشت و من هم تا تونستم شیطونی کردم....

دوستای مامان: مژگان-سپیده-محمد-مصطفی

 

نوشته شده در ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

بلاخره تونستم بابا نادر را هم صدا بکنم..

راستش این روزها روند رشدم خیلی زیاد شده و هر روز تغییرات جدیدی می کنم....

مثلا یاد گرفتم

 بابا، به به، دَدَ، ماما اینها را براحتی بیان کنم .........

یا اینکه

به سرعت نور، سینه خیر برم، به سرعت مورچه هم چهاردست و پا

به میز تلویزیون و  ایستادن بهش تبهر شدیدی دارم...

و عاشق بابا نوردی هستم، مثلا از یک پاهاش بالا برم و از اون یکی سقوط کنم....

دیگه اینکه

عاشق بستنی، اون هم از نوع پسته ایش هستم....

و کلی کارهای جالب و بامزه که فقط باید دید و خندید

 

انشاءاله اگر این مامان بهار وقت بکنه، چندتا عکس خوشگل از من بگیره و اینجا بذاره تا شما هم لذت ببرید.زبان

فعلا بای بای

نوشته شده در ٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

سلام....

جای همگی خالی، دو روزی با مامان و خاله الهام و مهتاب و آقای محمد و همکاران مامان رفته بودیم باغ بهادران...... چقدر خوش گذشت.. البته خیلی هم خسته شدیم....

 

دیروز تا تونستم شیطونی کردم و لذت بردم....

همون دیروز تو راه بازگشت، شروع کردم به صدا کردن مامان هی می گفتم ماما، ماما و مامان بهار هم فقط بوسم می کرد و قربون صدقه ام می رفت...

چقدر لذت بخشه که آدم بتونه، بهترین و مهربون ترین فردی زندگیش را صدا بزنه...

این هم چند تا عکس از باغ بهادران:

 

نوشته شده در ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |

سلام به همگی،

هورا بلاخره موفق شدم....

دیروز با کیفیت بسیار خوب و  واضح بلاخره تونستم بگم، دَدَ

با گفتن این کلمه همه برام کلی ذوق کردند.... به حدی که باورتون نمیشه....

چه لحظه لذت بخشی بود...

تازه دیروز بلاخره یاد گرفتم، توی روروک بشینم و حرکت کنم....

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمدپارسا رمضانی نظرات () |